خرید بک لینک

1) چند دقیقه با شور و حرارت نوشتیم و یهویی با فلان ارور همه بر باد رفت چون عنوان رو تقییر داده بودم. ظنز خنده داریه چیزی رو با التهاب دوس داری بنویسی و چند دقیقه بعد دیگه اون ترکیب نوشتاری رو فراموش میکنی و مثل خوابی گنگ به ناکجا آباد پیوست. گاهی فشاری ناگهانی مونو می بره و این آخر روزی طوری شد که باز درد کهنه معده ام زنده شد ولی فکر میکنی هیچ چیزی ارزش این معده دردو نداره نه این متن ساده نه اون قضیه به ظاهر مهم تر. باید گذاشت و گذشت.

2) باید قبول کرد حقیقتی به نام پیری و از اون مهم تر پیردلی وجود داره و این پیر بودن از درون و ترس از دور شدن از کودک درون و ترس از فنا منو از درون اذیت میکنه و تنها تسلا جاودانگی و زنده شدن دوباره و هر روز کودک درون.

3) اما می ترسم از روزمرگی، از لذت بردن از امروز و کفایت کردن به حال. از بسته شدن افق ذهنی و در گل رفتن پای خیال. می ترسم که در سراب روزمرگی غرق بشم. نه بقول محسن نابود شدن بهتر از شکست است.

4) اما باید بعد مثبت رو دید. هیچ وقت برای تبدیل شدن به کسی که ممکن بود بشی دیر نیست. این رو رابرن هینلین گفته و منم باهاش موافقم. بزار همه دنیا منو ترک کنن ولی دست از رویام نکشم . من پنجه پلنگم و اینجا جنگل منه و من نمی ترسم!

5) شاید این جبر روزگار باشه که قومی رهرو فرهنگ و ایده آل جوانان ما شدن که از قضا فرهنگ خاصی ندارن. آرتور شاه ماهیگیر، هنری هشتم، الیزابت کبیر و جورج سوم و کرامول همه و همه بیشتر از حد ممکن ناامید بودن. یادمه هیچ وقت نه از انگلستان و نه فرهنگ و تاریخش خوشم نمیومد. نه ادبیات قدرتمندی داشتند به اندازه فرانسه و نه موسیقی که هماورد ابر غولان آلمان و اتریش و روسیه باشه. اما بعد استاد اولم بتهوون ریچارد واگنر همیشه منو غرق رمز و راز دنیای عظیمش کرده. از حلقه نیبلونگن و افسانه زیگفرید روئین تن تا تان هایزر و لوهنگرین و نهایتا ابر اپرای پارسیفال یا همان پرسیوال ، قهرمان افسانه ای و از شوالیه های میزگرد. پیچش زبان و گستردگی افق دید واگنر انگار گمگشته من بود که سالها به دنبالش بودم. از 31 شهریور حال مساعدی نبودم و رفتن عزیزانم در طی این یک سال پژمرده ام کرده بود ولی به مانند چشمه آرونوفسکی، پارسیفال و موسیقی شکوهمندش باز هم برام در اوج کمال یادآور جوادنگی و ابدیت بود. هم با موسیقی آغازگرش غرق فانتزی و رویا شدم و هم در پایان دیدگانم و دلم همچون ابر بهاری می بارید . باید پارسیفال را دید و نوشید و بلعید و در چمنزار آن چمید. دریاچه خواب و خیال را پایانی نیست و مرا از این غوطه ور شدن گریزی.

6) و اما در اوج ناامیدی و شکوه از واقعیت و درد ناگهان نوری در تاریکی درخشید و حسی باز منو زنده کرد. باید نترسید، باید خندید، باید لذت برد و فراموش شد. پس در دنیای خیال آغاز و پایان را مزمزه می کنیم تا ابد!

https://t.me/the_worldoffantasy

برچسب: نویسنده: علی کریمی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:06

صفحه بندی