خرید بک لینک

1) توی مسیر برگشت که موسیقی گوش میدم هزار خیال و ایده به ذهن مغشوشم می رسه، ولی وقتی به خونه می رسم همش می پره شاید چون این نغمه های کلاسیک ، آواهای حرکت اند نه سکون پل های ساختن اند نه معجونی برای تحمل زندگی

2) شاید من حساس باشم و چون جوجه برام نمادی از معصومیته اینقدر زنده بگور کردن جوجه های یه روزه اینقدر دلمو به درد میاره. پس فطرتا نمیشد ولشون کنید توی دشت و صحرا؟ چیکار داشتید به این موجودات بی گناه؟ می خواهید با این کار چیو ثابت کنید؟ که پست تر از نوع بشر وجود نداره. حداقل بین چند هزار مستضعف تقسیمش می کردید که بزرگش کنند. رقابتی که با نسل لعنتی بشریت که نداشت.

3) آتش کرونا فرو ننشست که باد بدبختی دیگه وزیدن بگیره. شاید انسان خاکی درک کرده که کرونا کاری داره می کنه که خیلی از مردم در خونه هاشون دچار افسردگی و مرگ تدریجی بشن و از این درد خودشونو در معرض زندگی عادی و مرگ قرار بدن. مرگه مرگه چه تدریجی و چه ناگهانی

4) نفس٬ کز گرمگاه سینه می آید برون٬ ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

5) نمی دونم چرا اینقدر کلافه ام ؟ از برخورد انسانهای که حداقل شعور رو ندارن، کسانی که رودربایستی رو حمل بر چیز دیگه ای می کنند. شاید هم از خستگی زیاده و تنها راه غلبه بر این خستگی خوابه و فراموشی...

6) و پنداری که ما با خواب به درد های قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی ست پایان می دهیم

خواب

برچسب: نویسنده: علی کریمی تاريخ: يکشنبه 31 فروردين 1399 ساعت: 5:22

صفحه بندی