خرید بک لینک

چشم بر نمی داشت
از لبخندی که محو شدنی نبود
و نیایش دسته جمعی را غرق کرده بود در آسمانی ترین نگاه
همه محو ستایش بودند و او غرق رویا
که خورشید را تا ابد پنهان کند در بازوانش چون
1 1 1 از سر 1 1
در توقف زمان
در این آفتاب ابدی ترس معنایی نداشت
تا چه زمانی این رویا دیر می پایید ؟
تا پنهان شدن در پشت تپه خاکستری غروب؟
نه این درخشش را پایانی نبود
و حسرت
دورترین منزلگاه بود ...
از رمان جاده اثری از کورمک مک کارتی
بازآفرینی : امین ظهورتبار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰ ساعت 10:59 توسط امین ظهورتبار  | 

برچسب: نویسنده: علی کریمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:49

صفحه بندی