.jpg?mode=max)
1) شانه هایم را به نرمی تکان بده؛ مهربان در دیدگانم نگاه کن و بگو:
آسوده باش و آرام بیارام که تمامی تشویش هایت تنها کابوسی گذرا بوده است.
2) روزگار دل انگیز و افکار پرشورتر بود. در دهه های 30 تا 50 نسلی طلایی در دنیای هنر وجود داشت که شاید نوشته های احمدرضا احمدی که چیزی مابین شعر و دل نوشته بودیا پاورقی های عامه پسند رجب علی اعتمادی در هیاهوی غولانش گم بود. زمان گذشت و حال نه غولی مانده است و نه خالق جملات جادویی موج نو برجا و نه حتی جانشینی برای پاورقی های پرکشش موجود. اما چه شد که به این نقطه رسیدیم؟ شاید چون عطش و شور گذشته نمانده است. اینکه هنر را هدیه ای برای ایجاد پرسش و تفکر بدانیم و نه کالایی برای فروش.
3) خیلی از ماها به واژگانی مانند آزادی، عدالت و عشق اعتقاد داریم که معنی اش در ذهن هرکدام از ماها یکسان نیست. عشق کلمه ای پیچیده و به شدت تفسیر پذیریه. ممکنه از اون به علاقه شدید قلبی یاد کنن یا خواستن دیوانه وار یا فداکاری و دوست داشتن بیش از جان خود. هر تعریف مسیری رو بیان می کنه که به نتیجه متفاوتی ختم میشه. اگر عشق رو نوعی خودخواهی دیوانه وار بدونیم، وصال ممکنه فرد رو تبدیل به پادشاه دنیا کنه و عدم وصال اون رو به موتور نفرت و خشم. خودخواهی بعد وصال لزوما نامش عشق نیست، بلکه در اون عشق ادعا شده تبدیل به قید و بندی میشه که دست و پای عاشق و معشوق رو می بنده و بجای تعهد، محدودیت رو به بار میاره و فردی که مثلا با عشق قرار بود شادش کنیم رو به آسونی تبدیل به فردی افسرده و غمگین می کنیم و بعد می پرسیم چرا؟ به خاطر همین شاید عشق نزدیکی بیشتری با فداکاری داشته باشه، هرچند مترادف و یکسان نیستند. فداکاری یعنی در کنار اینکه یار رو همراهی در مسیر خوشبختی میدونی، خودت رو هم پازلی برای ساختن دنیاش و اونهم به روش یار بدونی و از این نظر عشق یعنی همدلی و تعامل.
4) یکی از دوستان خیلی عزیزم می گفت: برای هر دوستی که از دست میدم می گریم. گاهی حذف میشی، گاهی کنار میزاری و گاها واقعیت و زمان دوستی ها و شادی هارو رو در خودش محو می کنه؛ شایدم حساسیت ها و در این مورد کم رنجور و شکننده نبودم تا اینکه این غم آدمو به طرفی می بره که میل به هیچ رفاقتی نداره چون نگرانه از پایانش که چاره رو در این می بینه خنثی باشه و تنها ناظر تا اینکه رفتن خیلی از دوستانشو ببینه اما وقتی دوستی عین نسیم بهاری پیشت میاد و یاد گذشته رو زنده می کنه می بینی هنوز زندگی چقدر زیباست و واقعیت هنوز اونقدر قوی نیست و اگر چه رفتن یادآور مرگه ولی بازگشت یادآور همه لحظه های طلاییه که تجربه کردیم و باز می گریم؛ این بار از سر شوق
برچسب:
نویسنده: علی کریمی