1) مدتها طول کشید تا کاملا بدونم چه چیز اشتباهه و از چه چیزایی بر حذر باشم. فقط یاد گرفتم که از این شرایط و گاها کل دنیا و انسانها فاصله بگیرم ولی نتیجه اش چیه. میدونم اون راه هایی که نرفتم بیراهه بود ولی نمیدونم این راهی که توش قرار دارم، این وضعیتی که در اون زندگی می کنم درسته یا نه. ولی تا جایی یادمه وقتی بر می گردم به گذشته و اون طبیعت مرده دور دانشکده بهداشت در ده سال پیش ، حس می کنم چقدر تنها بودم و چقدر در تنهایی ام خودخوری کردم، 10 سال بود که با اینکه دوس داشتم کسی نبود که منو به چالش بکشه و بگه پسر داری اشتباهی میری! همین الانم همین وضعیته. اینکه به کجا میریم و هدف چیه الله اعلم من که هیچ وقت اینو بهش نرسیدم.
2) لذت های زیادی از زندگی بردم ولی مدتهاست حس میکنم مسافری هستم که در پایان راهشه و باید بر گرده .حس اینکه همینم شکر و همین کافیه. همین الانم اگه نباشم خواسته ای ندارم و خوشحالم بابت تمام لحظات و تمام خاطرات و تمام نعمت هایی که خدا به این بنده نالایق عطا کرد ولی بقیه چی میشه؟ دلتنگی خودخواهی نیست؟ انصاف اینه حتی بخاطر بقیه هم شده از زندگی دوباره لذت برد. دوباره و دوباره و دوباره ...
3) هنوز بم رو یادمه، بروجرد و آذربایجان و حالا کرمانشاه. اینکه این مردم با عزت و غرور رو نمی شناختن، سالها اذیت شدند، سالها زیر توپ و تانک و فشار زندگی خرد شدند ولی لب بر نمی آوردن و ناگهان مرگ از راه رسید و دیدن دیگه همون زندگی ناچیزم بر باد رفت. مردمان کرمانشاه و بخصوص کردها که اگر چه کرد نیستم ولی از بلندی نظرشون و صفای باطنشون خبر دارم شرمنده محبت و مهربانی خیلی از هم وطنان شدند و واقعا مردمان ایران برای هم وطنشون کم نزاشتن و گل کاشتن ولی ای کاش کسانی که داغ دیدن رو با شایعه پردازی و اینقدر به رخ کشیدن چادر و... اذیت نکنند. کسی که فرزند یا خانواده شو اذیت داده به علاوه کل زندگی اش ولو همین کاشانه اندک دیگه یه چادر یا پتو چه فرقی ممکنه به حالشون بکنه؟ کسی که 2-3 روزه بچه اش غذایی رو نخورده چطور انتظار داریم از نظر رفتاری برانگیخته و هیجانی نشه و کنترل نشده رفتار نکنه، همچنان که در بم و بروجرد و ورزقان و... همین وضع بود. ای کاش این مهربانی با درک شرایط همراه شه. این مردمان سالها مرزدار بودند و از کیان و آیینمون دفاع کردند. بالاترین سرمایه ای دارند غرور و عزت نفس اوناست. ازشون نگیریمش...
4) عباس کیارستمی هم دیگه نیست که زندگی و دیگر هیچ رو بسازه. کلوزآپ و طعم گیلاس یا مارا خواهد برد جلوی چشمم میاد. فقط کیارستمی بود که می تونست حس زندگی و لذتشو دوباره به ارمغان بیاره اما نه دیگه عباس کیارستمی ای هست و نه زندگی و دیگر هیچ!
5)
هستی چه بود؟ قصه پر رنج و ملالی
کابوس پر از حسرتی ، آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو افسانه ای غم افزا
کو فرصتی که تا لحظه ای بریم از شب وصالی؟
برچسب: اندراحوالات,
نویسنده: علی کریمی