باغ لحظه ها
و دست اشتیاق
و من
چونان کودکی
منگ
و مست
این هوایم
هنگامه باران و برگ و باد
خزان است
خزان بی پایان عمر
اسیر تردیدیم
می توان گریست
یا به رقص برگ های پاییز وی خندید
اما می دانم در پس این گریه یا خنده هیچ نیست
جز خاطره ای محو
پس باید خندید و
جادوان کرد خاطره ها را در رنگ
در میهمانی برگ ها
در پاییز

برچسب:
نویسنده: علی کریمی