
عصر بود و راه می رفتیم ،در حیاط کوچکِ پاییز ، در زندان .چند تن زندانی ِباهم ، ولی تنها .آن چنان با گفت وگو سرگرم ؛این چنین با شاتقی خندان...
ادامه مطلب
باغ لحظه ها و دست اشتیاق و من چونان کودکی منگ و مست این هوایم هنگامه باران و برگ و باد خزان است خزان بی پایان عمر اسیر تردیدیم می توان گریست یا به رقص برگ های پاییز وی خندید اما می دانم در پس این گ...
ادامه مطلب
1) ما فرزندان شکست ایم. زاده های حسرت.2) ما مثل دانه های زیتون ایم. هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شده باشیم. 3) پاییز برگ ریز غم انگیز رسید. مقدمت مثل همیشه گلباران شاه تنهایی. 4) عزیزی می گفت دلم گرفته بود. همه خواب بود. نشستم نیم ساعت یه دل سیر گریه کردم بعدش اگار سبک و سبکبال شدم نشستم کلی خندیدم! سالهای سال گذشت و حسرت تجربه این حالت رهام نکرد! 5) علی رغم همه ضعف ها و ویژگی ...
ادامه مطلب