سندور مشکش را در آورده و به دهان خود نزدیک کرد
بوی آتش و دود و باران و سبزه و علف باران خورده گیجش کرده بود
مست مست
انگار که دیگر به می نیازی نداشت
دستی به صورتش کشید و چشمانی که دیگر وجود نداشت
بغضی در گلویش دوید
مشک را به آسمان انداخت و
پرواز قطرات می را
با چشمانی که ره تاریکی پیموده بودند
با چشمانی که دیگر نورو سویی نداشتند دید بلکه با قلبش لمس کرد
اکنون نابینا ولی روشندل بود
با تنی پاره پاره
حسی بین شادی و گریه و سبکی او را در بر گرفت
بی اختیار زیر گریه زد و
ترنم باران و می را دید که توامان کم کم بر صورتش می نشست
باد و باران هنگامه ای کرده بود و سروده ای دلکش می خواند
سرودی که او را به سوی خود می کشید
ابدیت!
ابدیت!
با نگاهی پر از گریه و لبخند
با سبکبالی و امید دخترک را در آغوش گرفت و گفت
آریا، دخترم
مرا به عنوان یک دوست ! به عنوان یک انسان!
به خاطر بسپار!
نغمه های تنهایی ( قسمت نهم )

مرثیه ای بر یک رویا...
ما را در سایت مرثیه ای بر یک رویا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 167
تاريخ: سه
شنبه
30 مهر
1398 ساعت: 3:06