مرثیه ای بر یک رویا

متن مرتبط با «حسین» در سایت مرثیه ای بر یک رویا نوشته شده است

سیاه ( زنده یاد حسین پناهی)

  • نیلوبلاگ

    خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامهواسه همینه که از بوق سگ تا دین روزاین کله پوکو میگیرم بالاو از بی سیگاری میزنم زیر آوازو اینقدر میخونمتا این گلوی وا مونده وا بمونه....تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبیکه عمو بارون رو طاقشعشق سیاه خیالی منو ضرب گرفتهشام که نیسخب زحمت خوردنشم ندارمدر عوضچشم من و پوتینای مچاله و پیریه کهرفیق پرسه های بابام بودنبعدشم واسه اینکه قلبم نترکهچشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمهگریه که دیگه عار نیستخواب که دیگه...

    ادامه مطلب
  • دیوونه کیه؟ ( زنده یاد حسین پناهی)

  • نیلوبلاگ

    دیوونه کیه؟عاقل کیه؟جونور کامل کیه؟واسطه نیار، به عزتت خمارمحوصلهی هیچ کسی رو ندارمکفر نمیگم، سوال دارمیک تریلی محال دارمتازه داره حالیم میشه چیکارهاممیچرخم و میچرخونم ٬ سیارهامتازه دیدم حرف حسابت منمطلای نابت منمتازه دیدم که دل دارم، بستمشراه دیدم نرفته بود، رفتمشجوونهی نشکفته رو٬ رستمشویروس که بود حالیش نبود هستمشجواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟اون همه افسانه و افسون ولش؟این دل پر خون ولش؟دلهرهی گم کردن گدار مارون ولش؟تماشای پرندهها بالای کارو...

    ادامه مطلب
  • یادی از حسین پناهی

  • نیلوبلاگ

    xa0خستگی امونو بریدههیچ چیز دلپذیرتر از خواب نیستآیا زمانی که چشمانم را می بندمباز هم دنیا وجود داره؟شاید برای بیدار شدن از این توهم نیاز باشد کهبه دنیای خواب رفتخب عظمتتو شکر جلال،امشبم گذشت و کسی مارو...

    ادامه مطلب
  • از زمزمه دلتنگیم ( حسین منزوی)

  • نیلوبلاگ

    xa0از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریمنه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریمآوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟تشویش هزار « آیا » وسواس هزار « اما »کوریم و نمی ب...

    ادامه مطلب
  • سمفونی آفرینش 1: در 6 روز (حسین علی بیدگلی - متن آلبوم موسیقی)

  • نیلوبلاگ

    xa0 سکوت تنها چیزی که بعد از خود می شناخت تنها چیزی که می توان به آن اعتماد کرد ولی نبود یک عشق رفته رفته راه را برای خیانت به سکوت باز کرد چیزی فراتر از سکوت لازم بود چیزی زائیده ی حقیقت سکوت فقط بود و هیچ نمی گفت ساکت بود xa0حتی با او هم تنها بود ولی او نمی توانست مانند سکوت باشد او ورای سکوت می خواست او درصدد یک عشق بود عشقی بی پایان پس سکوت شکست و باز هم هیچ چیز نگفت و آفرینش آغاز شد از سوسوی یک نور کوچک تا غرش یک انفجار همه در رعد بود با عظمت می رقصید و با عشق می آفرید تا از پس این سکوت اشت...

    ادامه مطلب