
موضوع «اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 43: در کشاکش روزگار» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. 1) اما دنیای هنر هم دنیای جالبیه. انبوه دنیاهای موازی که میشه در اونها جست و شاداب بود و حتی دیوانه وار تجربه داشت. یکی از این تجارب دیوانه وار گوش دادن و زمزمه همزمان قطعه...
ادامه مطلب
شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت ! به گریه گفتمش آری ؛ ولی چه زود گذشت بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت + نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 15:40 توسط امین ظهورتبار | بخوانید...
ادامه مطلب
سقف آسمان شیشه ای استگویی رو روی آبگینه گام بر می دارماز فراز ابرهادر سور ستارگان...
ادامه مطلب
دل اگر دير زماني است جدا مانده از اين روح بلندريسمان است كه از دست كوته بودهجان اگر خالى از اين عشق از اين پر باريستكاسه مهر تو از كنج لبم كم بودهبهتر آن نيست تو بردارى از آن دورقدمدست بندازى و از د...
ادامه مطلب
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شببدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آن گاهچه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باو...
ادامه مطلب
1) باید دید کی این ترس های موهوم، این وحشت از آینده تموم میشه. اما پس زندگی حقیقتی نهفته است که به جز چند ارزش و مفهوم متعالی چیزی پشت این پرده وجود نداره که دلبسته اش بود. که 24 ساعته حرصشو خورد. ...
ادامه مطلب
سالهای تلماسه شتابان میبرندم به کجا؟ نمیدانم! تیرِ دسیسههاتان به سنگ آمد، راهها به ریشخندم گرفتند و گریختند، اما آوازی که من سر دادم، ترکم نمیکند؛ اما بهراستی بعد از تمام نبردها، دسیسهها و س...
ادامه مطلب
شعر: حافظ شیرازی آواز: محمدرضا شجریان در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آیینه شاهیست غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشن رایی کردهام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی جویها بستهام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی بالایی کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جا...
ادامه مطلب
خدایان كهن مدتی پیش مردهاند و در حقیقت این یك مرگ خوب و لذتبخش برای آن بود! مرگ خدایان چنان بود كه تا صبحدم جان بكنند، چنین سخنی دروغ است! برعكس آنها یك دفعه سر به خنده دادند و چندان خندیدند كه مردند. این هنگامی بود كه یكی از خدایان سخنی كفرآمیز گفت: u200d«فقط یك خدا بیش نیست! تو نباید در برابر من خدای دیگری داشته باشی.» بدینسان یك صورت تقلید خدا، یك خدای حسود، خود را فراموش كرد. و تمام خدایان شروع به خنده كردند و كرسیهای خود را تكان دادند و فریاد زدند: «پس معنی خدایی این نیست كه خدایانی وجود دارند، بلكه این است كه خدایی وجود ندارد؟»...
ادامه مطلب
فرودو- نابود شد! . کارمون انجام شد سم- بله ، آقاي فرودو . همه چيز تمام شد فرودو- مي تونم شاير رو ببينم ، رودخانه برندی واين ، بگ اند،آتيش بازي هاي ¨گندالف ، چراغونيهاي مراسم درو سم- رقص هاي رزي کاتن . با اون روبان هاي روي موهاش ،اگر قرار بود با کسي ازدواج کنم ،با اون ازدواج مي کردم ،با اون ازدواج مي کردم فرودو- خوشحالم در کنارت هستم سم وايز گمجي اينجا در پايان همه چيز... (بازگشت پادشاه ) ...
ادامه مطلب