
1) تناوب و رخوت و پکری مشکل خودشکوفاییه و گرفتن مینی پروژه های با محدودیت زمانی می تونه این مشکل رو از بین ببره. احساسم اینکه کار و ترجمه همون موتور محرکیه که می تونه رخوت رو به حاشیه برونه. حداقل امروز و امشب که تونسته. شب در پیشه و لحظات ناب در انتظار.2) احساس می کنم در همون بچگی گیر کردم. میدونی یه زیبایی و عمقی داشت که الان وجود نداره. بازی هاش، کارتون هاش، معماری خونه هاش، آدماش. آدم هاش مهربون و شیرین بودن اونهم بدون اجباری نه عین الان که آدم هاش تلخ کام و تلخ رفتارن و یا مهربونی شون از ...
ادامه مطلب
1) شانه هایم را به نرمی تکان بده؛ مهربان در دیدگانم نگاه کن و بگو:آسوده باش و آرام بیارام که تمامی تشویش هایت تنها کابوسی گذرا بوده است.2) روزگار دل انگیز و افکار پرشورتر بود. در دهه های 30 تا 50 نسلی طلایی در دنیای هنر وجود داشت که شاید نوشته های احمدرضا احمدی که چیزی مابین شعر و دل نوشته بودیا پاورقی های عامه پسند رجب علی اعتمادی در هیاهوی غولانش گم بود. زمان گذشت و حال نه غولی مانده است و نه خالق جملات جادویی موج نو برجا و نه حتی جانشینی برای پاورقی های پرکشش موجود. اما چه شد که به این نقطه...
ادامه مطلب
ای خدای درون من، ای نیروی نامنتهاای حضور مطلق، ای سرچشمۀ حیاتمن حیات جاودانهام،چرا که خود را به چشمۀ لایزال تو پیوستهام.اگر زمین و جمله آدمیان از میان بروندو خورشید و جهانهای بیپایان محو و نابود گردندو تنها تو بر جای باشیجملۀ موجودات هستی خود را در تو باز مییابند.در حیات جاودانۀ تو جایی برای مرگ نیستو هیچ ذرهای را بیم فنا و هراس نیستی نخواهد بود.ذات هستی تویی و جان و نفس عالم توییو آنچه تو هستی هیچگاه از میان نخواهد رفت. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 18:30 توسط ام...
ادامه مطلب
1) بعد از مدتها یه مطلب داشتم که مطلب داشتم که مستقیما ذهنیاتم رو منتقل می کرد واقعا این اواخر خیلی هارو دیدم که در واتس آپ یا اینستاگرام شبیه بچه ها شدند که به خاطر بود شیر گریه می کنند و واکنش های عجیبی شون میدن. واکنش های که گاهی خیلی عصبی و با موج منفی و گاه بی ادبانه است و بدبختانه در طیف های مختلفی هست البته در لایه ها بالاتر اعم از هنرمند و سیاستمدار و قشرهای مختلف این مورد هست به خاطر همین مجبور شدم یه مطلب در این مورد بزارم البته در وبلاگ و کانال. 2) الان که نگاه می کنم این مطلب ...
ادامه مطلب
چشم بر نمی داشتاز لبخندی که محو شدنی نبودو نیایش دسته جمعی را غرق کرده بود در آسمانی ترین نگاههمه محو ستایش بودند و او غرق رویاکه خورشید را تا ابد پنهان کند در بازوانش چونلیز خوردن آرزو از سر انگشت خیالدر توقف زماندر این آفتاب ابدی ترس معنایی نداشتتا چه زمانی این رویا دیر می پایید ؟تا پنهان شدن در پشت تپه خاکستری غروب؟نه این درخشش را پایانی نبودو حسرتدورترین منزلگاه بود ...از رمان جاده اثری از کورمک مک کارتیبازآفرینی : امین ظهورتبار + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰ ساعت 1...
ادامه مطلب
و در اين كتاب از مريم ياد كن آنگاه كه از كسان خود در مكانى شرقى به كنارى شتافتو در برابر آنان پردهu200f اى بر خود گرفت پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل] بشرى خوشu200fاندام بر او نمايان شد [مريم] گفت اگر پرهيزگارى من از تو به خداى رحمان پناه مى برمگفت من فقط فرستاده پروردگار توام براى اينكه به تو پسرى پاكيزه ببخشم گفت چگونه مرا پسرى باشد با آنكه دست بشرى به من نرسيده و بدكار نبودهu200f ام گفت [فرمان] چنين است پروردگار تو گفته كه آن بر من آسان است و تا او را نشانهu200f ...
ادامه مطلب
xa01) گریه هم نعمتیه. انگار از معدود دریچه ها رو به ملکوته. شاید یکی از زیباترین حس های دنیا حس گریستن باشه. بخصوص وقتی یاد عزیزانت میفتی که توی این یه سال چطور خزان روزگار به باغشون حمله کرد و تک تک ای...
ادامه مطلب
xa0مرا چنگ بادی خود کن، به همانگونه که جنگل چنگ بادی توست؛چه باک اگر برگهایم همانند برگ های جنگل ریختهاند!آشوب نغمه های توانای توxa0از من و جنگل نغمه سبز خزان را سر خواهد داد،که با وجود اندوهباری، دلنشی...
ادامه مطلب
xa0خستگی امونو بریدههیچ چیز دلپذیرتر از خواب نیستآیا زمانی که چشمانم را می بندمباز هم دنیا وجود داره؟شاید برای بیدار شدن از این توهم نیاز باشد کهبه دنیای خواب رفتخب عظمتتو شکر جلال،امشبم گذشت و کسی مارو...
ادامه مطلب
xa0به پایان شد این قصه و رسم ماxa0 xa0 کز هر کس نماند به جز فکر به جاxa0در این خاک روشن گر شیر کنxa0بیاموختم بسی من رموز کهنxa0چه آلوده خاکان که بر هم شدندxa0 درخت خرد را ز جا برکنندنامش ابی بود و شهرتش واریورxa0 جها...
ادامه مطلب
شک رازیستلبخند رازیستعشق رازیستاشک آن شبلبخند عشقم بودقصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانیمن درد مشترکم مرا فریاد کندرخت با جنگل سخن می گو...
ادامه مطلب
xa0از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شدتمام جستجوی دل سوال بی جواب شدنرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه هاخطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آّب شدچه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ماxa0هزار گفتنی به لب اسیر پیچ...
ادامه مطلب
xa0ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیارببر اندوه دل و مژده دلدار بیارنکتهای روح فزا از دهن دوست بگونامهای خوش خبر از عالم اسرار بیارتا معطر کنم از لطف نسیم تو مشامشمهای از نفحات نفس یار بیاربه وفای تو که ...
ادامه مطلب
عصر بود و راه می رفتیم ،در حیاط کوچکِ پاییز ، در زندان .چند تن زندانی ِباهم ، ولی تنها .آن چنان با گفت وگو سرگرم ؛این چنین با شاتقی خندانxa0...
ادامه مطلب
xa0سندور مشکش را در آورده و به دهان خود نزدیک کردبوی آتش و دود و باران و سبزه و علف باران خورده گیجش کرده بودمست مستانگار که دیگر به می نیازی نداشتدستی به صورتش کشید و چشمانی که دیگر وجود نداشتبغضی در گ...
ادامه مطلب
xa0از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریمنه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریمآوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟تشویش هزار « آیا » وسواس هزار « اما »کوریم و نمی ب...
ادامه مطلب
xa0ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ،ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ،ﺑﺎ ﮔﻬﺮ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ .ﻣﻦ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺷﯿﺸﻪ ﺗﻨﻬﺎﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩﺩﺭ ﮔﺬﺭﻫﺎ،ﺭﻭﺩﻫﺎ ﺭﺍﻩ ﺍﻭﻓﺘﺎﺩﻩ .ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﺮﻡﯾﮏ ﺩﻭ ﺳﻪ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﭘﺮ ﮔﻮ،ﺑﺎﺯ ﻫﺮ ﺩﻡﻣﯽ ﭘﺮﻧﺪ، ﺍﯾﻦ ﺳﻮ ﻭ ﺁﻥ ﺳﻮﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﺭﻣﺸﺖ ﻭ ...
ادامه مطلب
xa0هنگام می و فصل گل و گشت چمن شددر بار بهاری تهی از زاغ و زغن شداز ابر کرم، خطه ری رشک ختن شددلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شدچه کجرفتاری ای چرخچه بدکرداری ای چرخسر کین داری ای چرخنه دین داری،نه آئین نه ...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0Saza niye gelmedinSöze niye gelmedinGündüz belli işin varGece niye gelmedinGündüz belli işin varGece niye gelmedinÜç gün dedin, beş gün dedinAylar oldu gelmedinAh üç gün dedin, beş gün dedinAylar oldu gelmedinGeçen Cuma gelecektinHaftalardır gelmedinSaza niye gelmedinSöze niye gelmedinGündüz belli işin varGece niye gelmedinGündüz belli işin varGece niye gelmedinÇaldığım saza mı yanamEttiğin naza mı yanamAlam seni koynumaKış yatam, yaz uyanamAlam yari koynumaKış yatam, yaz uyanamÜç gün…...
ادامه مطلب