
xa01)xa0توی مسیر برگشت که موسیقی گوش میدمxa0هزار خیال و ایده به ذهن مغشوشم می رسه،xa0ولی وقتی به خونه می رسم همش می پرهxa0شاید چون این نغمه های کلاسیک ، آواهای حرکت اند نه سکونxa0پل های ساختن اند نه معجونی برای ت...
ادامه مطلب
xa0نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاریعهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاریزخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقتکشتن اولیتر از آن کهم به جراحت بگذاریتن آسوده چه داند که دل خسته چه باشدمن گرفتار کمندم ت...
ادامه مطلب
xa0سندور مشکش را در آورده و به دهان خود نزدیک کردبوی آتش و دود و باران و سبزه و علف باران خورده گیجش کرده بودمست مستانگار که دیگر به می نیازی نداشتدستی به صورتش کشید و چشمانی که دیگر وجود نداشتبغضی در گ...
ادامه مطلب
1)xa0هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. همینکه زنده ام و روزگار می گذرونم جای شکر داره. چه بسیار افراد خوب ترxa0 از من ک...
ادامه مطلب
xa0از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بی زاریمنه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریمآوار پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟تشویش هزار « آیا » وسواس هزار « اما »کوریم و نمی ب...
ادامه مطلب
xa0 تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شبxa0بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آن گاهچه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باو...
ادامه مطلب
xa0 شب سردی است ، و من افسرده. راه دوری است ، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. میکنم ، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها. سایهای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غمها. فکر تاریکی و این...
ادامه مطلب
xa0 سالهای تلماسه شتابان میبرندم به کجا؟ نمیدانم! تیرِ دسیسههاتان به سنگ آمد، راهها به ریشخندم گرفتند و گریختند، اما آوازی که من سر دادم، ترکم نمیکند؛ اما بهراستی بعد از تمام نبردها، دسیسهها و س...
ادامه مطلب
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا ( امیر خسرو دهلوی)تاريخ : پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ | 8:23 | نویسنده : امین ظهورتبارابر می بارد و من می شوم از یار جداچون کنم دل به چنین روز ز دلدار جداابر و باران و من و یار ستاده به وداعمن جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جداسبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبزبلبل روی سیه مانده ز گلزار جداای مرا در ته هر موی به زلفت بندیچه کنی بند ز بندم همه یکبار جدادیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشممردمی کن، مشو از دیده خونبار جدانعمت دیده نخواهم که بماند پس از اینمانده چون دی...
ادامه مطلب
xa0 O Captain! My Captainxa0xa0xa0xa0xa0xa0 By: Walt Whitman xa0xa0 O CAPTAIN! my Captain, our fearful trip is donexa0xa0xa0 The ship has weather'd every rack, the prize we sought is wonxa0xa0xa0 The port is near, the bells I hear, the people all exultingxa0xa0xa0 While follow eyes the steady keel, the vessel grim and daringxa0xa0xa0 But O heart! heart! heartxa0xa0xa0 O the bleeding drops of redxa0xa0xa0 Where on the deck my Captain liesxa0xa0xa0 Fallen co...
ادامه مطلب
xa0 O Captain! My Captainxa0xa0xa0xa0xa0xa0 By: Walt Whitman xa0xa0 O CAPTAIN! my Captain, our fearful trip is donexa0xa0xa0 The ship has weather'd every rack, the prize we sought is wonxa0xa0xa0 The port is near, the bells I hear, the people all exultingxa0xa0xa0 While follow eyes the steady keel, the vessel grim and daringxa0xa0xa0 But O heart! heart! heartxa0xa0xa0 O the bleeding drops of redxa0xa0xa0 Where on the deck my Captain liesxa0xa0xa0 Fallen co...
ادامه مطلب
Gather ye rosebudsWhile ye may,Old time is still a flyingAnd the same flowerThat smile todayTomorrow will be dyingRobert Herrick غنچه های گل سرخ راکنون که می توانی برچینزمان سالخورده در گذر استو همین گلی کهامروز می زند لبخندفردا خواهد مرد پ.ن:xa0O Captain! my Captain!xa0 برچسبها: O Captain, والت ویتمن, انجمن شاعران مرده, پیتر ویر, رابین ویلیامز...
ادامه مطلب
xa0 من اینجا بس دلم تنگ است !و هر سازی که می بینم بد آهنگ استبیا ره توشه برداریمقدم در راه بیبرگشت بگذاریمببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ بسان رَهنوردانی که در افسانهها گویندگرفته کولبارِ زاد ره بر دوشفشرده چوبدست خیزران در مشتگهی پر گوی و گه خاموشدر آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویندما هم راه خود را می کنیم آغازسه ره پیداست،نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندرحدیثی کَش نمیخوانی بر آن دیگرنخستین: راهِ نوش و راحت و شادیبه ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادیدودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش...
ادامه مطلب
xa0 دوش رفتم به کوي باده فروش ز آتش عشق دل به جوش و خروش مجلسي نغز ديدم و روشن مير آن بزم پير باده فروش چاکران ايستاده صف در صف باده خوران نشسته دوش بدوش پير در صدر و مي کشان گردش پاره اي مست و پاره اي مدهوش سينه بي کينه و درون صافي دل پر از گفتگو و لب خاموش همه را از عنايت ازلي چشم حق بين و گوش راز نيوش سخن اين به آن هنيئالک پاسخ آن به اين که بادت نوش گوش بر چنگ و چشم بر ساغر آرزوي دو کون در آغوش به ادب پيش رفتم و گفتم: اي تو را دل قرارگاه سروش عاشقم دردمند و حاجتمند درد من بنگر و به درمان کوش ...
ادامه مطلب
xa0 ای انسان ! زمنجنيق فلك سنگ فتنه مي بارد تو ابلهانه گريزي به آبگينه حصار؟ اما می دانم که : گرنگهدار من آنست كه من مي دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد...
ادامه مطلب